:: فتولایف ::

| سرنوشتِ روح اینست که؛ ناشناخته بماند|

:: فتولایف ::

| سرنوشتِ روح اینست که؛ ناشناخته بماند|

::3:: در ستایشِ درد

شرحی بر آثار Karina Marandjian

 

حکمتِ درد کمتر از حکمتِ لذت نیست. درد نیز مانند لذت،یکی از نیروهای بنیادین بقای نوع است؛ زیرا اگر جز این بود، نیروی درد مدتها پیش از بین رفته بود...

|نیچه|

 

Karina Marandjian  (کارینا ماراندیان) یک گرافیست حرفه ای اهل مسکوست که در اغلبِ آثارش که تلفیقی از عکس و گرافیک ست می توان به وضوح حضور "درد" را حس کرد. این وضوح و این آشکاری ِ بیان در نشان دادن ِدرد؛ مخاطب را در جو و اتمسفر آن قرار می دهد؛ به نحوی که مخاطب در اکثر مواقع به اصطلاح عامیانه "مو بر اندامش راست می شود" و یا "چندشش می شود ". درست مانند هنرپیشه ای که رل منفی فیلم را بازی می کند؛ آنچنان در بازی اش غرق می شود و آن را به نحو احسنت ایفا می کند که مخاطبان با وجودِ آنکه به هنرش احترام می گذارند به او در اکثر اوقات حسِ انزجار دارند. در آثار کارینا هم این حس به "درد" به وجود می آید؛ "درد" هنرپیشه ایست در آثار او که الحق نقش اَش را بسیار خوب و زیرپوستی و حسیک ایفا می کند.اما این انزجار به مرور ماندنی نیست؛چون او درد را نمی پوشاند؛ درد را نشان می دهد...


|DunkelheitKarina Marandjian |
|سایه|

|Night trapKarina Marandjian |
|دامِ شب|

در اثر نخست؛ یک معرفی رخ می دهد که در کنار اثر بعدی تکمیل می شود؛ معرفی ی "درد" به عنوان یک فرشته؛ یک سایه.

فرشته ای که صورت و ماهیت اَش به واسطه ی میخها و پارچه ای سفید پوشانده و ثابت شده ست. این همان "درد" ست؛ آنچه نمیبینی اش اما می توانی از خلال فرورفتگی میخها بر اجزای صورت حس اش کنی.

معصوم؛ بی گناه بر خلافِ آنچه در ظاهرش نمایانست...

"درد" با بوسه (با حرکتی لطیف و در ابتدا وسوسه گونه و به ظاهر شیطانی) بر صورت "انسانی" او را مبتلا به "کشیدنِ خود اَش " می کند و زین پس همه جا همراهِ اوست و از اینجاست که داستان آغاز می شود...

 

در رنجی که ما می بریم ، درد نه تنها در زخم هایمان ، که در اعماق قلب طبیعت نیز حضور دارد.در تغییر هر فصل ‏، کوهها ، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند ، همانگونه که انسان در گذر عمر ، با تجربیات و ‏احساساتش تحول می یابد. در دل هر زمستان ، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان  است ‏‏. 

|جبران خلیل جبران|

 

آدمی شاگردی است که درد و اندوه او را تعلیم می دهد و هیچکس بدون احساس این معلم قادر به شناسایی خود نیست .

|آلفرد دوموسه|

 

|UntotenKarina Marandjian |
|ارواح|

|My PainKarina Marandjian |

|دردِ من|

قالبِ آثار اگرچه پراکنده اند اما می توان با کنارِ هم قراردادن آن روایتی را بیان کرد. آبستنی از "درد" ؛ "زایش درد " و به همین منوال "تکثیرِ درد "

مونث بودن تمامی شخصیتهایی که در دردناکی آثارش مشترکند گواهِ دیگری بر ماهیت درد؛ به عنوان زاینده و آفریننده ست.

تفاوتِ رنگی ی پوششها در این آثار؛ شباهتِ تیرگیِ برآمدگی ی شکم و پارچه ای که به دور موجودِ به دنیا آمده پیچیده شده ست؛ این فرضیه را در وجود روایت و داستانی در ذهنِ آفریننده ی این آثار قوت می بخشد. دستانی که در هنگامِ آبستنی گرداگردِ موجود به دنیا نیامده را احاطه کرده و مراقبت می کند؛ در اثرِ بعدی محکوم به تحملِ دردِ دیگری می شود. پوشش تیره با رنگی خشن قبل از زایش و پوششی سپید بعد از زایش نویدِ ظهورِ پشت سرگذاشتن این دوره را می دهد.

و قلب... و قلب به سانِ پروانه ای که تاوانِ عشق اش را پس میدهد؛ تاوانِ عشق به این موجود را پس میدهد.

تکثیرِ درد...

 

تن همچون مریم است، و هریکی عیسی داریم: اگر ما را درد پیدا شود، عیسای ما بزاید، و اگر درد نباشد، عیسی، هم از آن راه نهانی که آمده، باز به اصل خود پیوندد – الا ما محروم مانیم و از او بی بهره.

|مقالات فیه مافیه|

 


|To WaitKarina Marandjian |
|انتظار|


|Das blaue ZimmerKarina Marandjian |
|
اتاقِ آبی|

|CocoonKarina Marandjian |
|پیله|

در سایر آثار هرچند به زحمت می شود این روایت را پیگیری کرد اما همچنان می توان به کشفِ نشانه هایی در ارتباط دادنِ آنها به هم پرداخت.

دستها و چشمها در انتظار کشنده ای قرار دارند، انسان هرچند از سرنوشتِ نهائی اش ممکن ست خبری نداشته باشد؛ اما آنچه بر او گذشته حسِ داشتن این انتظار به پایان را در او تقویت می کند؛ دستها در اثر نخست در حسی انتظارگونه و در آثارِِ دیگر به تشریحِ درد می پردازند...

افکار؛ موهومات؛خیالپردازیهای مازوخیستی؛ حالتهای مختلفی از شکنجه های ذهنی و آنچه به تماما ره آورد "فرشته ی درد" برای انسان بوده ست.

تکیه بر برآمدگی ستون فقرات و حس درد کشیدن در این نقطه که بنا به نظریه روانشناسان منشاء آن بر می گردد به احساسات و امیالِ سرکوب شده در انسان...

تا جایی که تمام صورت فریادی می شود؛ خفه؛ از درد...

 

لازم نیست گوش کنید، فقط منتظر شوید. حتی لازم نیست منتظر شوید، فقط بیاموزید که آرام و ساکن و تنها باشید. جهان آزادانه خود را به شما پیشکش خواهد کرد تا نقاب از چهره اش بردارید. انتخاب دیگری ندارد؛ مسرور، گِرِدِ پای شما خواهد گشت.

|کافکا|

 

در این مورد کابوس می بیند؛ روح ها؛ اسکلت ها و جسد های در حالِ پوسیدن.

آنها بیرونِ اتاقِ او صف کشیده اند؛ می خواهند با او حرف بزنند؛ نمی فهمند او چرا جواب نمی دهد...

|تلفن مرده ها: آنتونی هوریتس|

 

من خشکیدم؛ من نگاه می کنم؛ من درد می کشم ؛من نفس می زنم؛ من فریاد بر می آورم...

|احمد شاملو|

 


|May I kiss your WoundKarina Marandjian |
|شاید، من زخم تو را بوسیده ام|

|Hunting bearsKarina Marandjian |
|شکارِ خرسها|

 

ظهورِ"پروانه ها" در منتهای لطافت نقشِ "تمام شدن" را ایفا می کنند؛ نقشِ روحی که می خواهد از کالبد جدا شود؛ (همچنانکه در اثر دیگری هم شاهد تمام شدن با همین نشانه را بودیم)

تسلیم و خود را به کلیت در اختیار درد گذاشتن...

فرم و حالتِ چشمها در اثر اول نشانه ای بر اطمینان از آرامش ِ پس از این "دردِ اجباری" ست.

رستگاری...

که رستگاری تنها به واسطه ی کشیدنِ درد؛ حاصل می شود.

 

ودر نهایت حسی آرام چون "خوابی ابدی" ؛ از سرخی به سپیدی و مغزی مطلقا خالی و ایمن از افکار و موهومات و ... ؛

 

تا خود را به چیزی نداده ای به کلیت، آن چیز صعب و دشوار می نماید، چون خود را به کلی به چیزی دادی. دیگر دشواری نماند. 

|مقالات شمس|

 

جاودانگی است این؛ که به چشم شکنندة تو می خلد؛ تا نامت ابدالآباد؛  افسونِ جادوییِ نسخ بر فسخ اعتبار زمین شود. به جز اینت راهی نیست؛ با دردِ جاودانه شدن تاب آر ای لحظة ناچیز؛  چنین است آری می بایست از لحظه؛ از آستانة تردید بگذرد؛ و به قلمرو جاودانگی قدم بگذارد؛ زایش دردناکی است اما از آن گریزی نیست...

|احمد شاملو|


|FetterKarina Marandjian |
|به زنجیر در آوردن|

 *****

درد است که آدمی را راهبر است؛ در هر کاری که هست
|مقالات فیه مافیه|