X
تبلیغات
رایتل
:: فتولایف ::
 
:: در اتاقی می نویسم، که تو آن را می شناسی ::
تعداد بازدید ها: 22633
   
::6:: زنانِ اثیری (بخش اول)
دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 12:56 ب.ظ | نوشته ‌شده به دست شادی آفرین آرش | ( نظرات (0) )

*(اثیری : لغتنامه ی دهخدا)
اثیر عنصری است غیر مادی و با قدرت و سرعتی که در ذات آن وجود دارد ، می تواند در هر یک از مواد و یا عناصر مادی , نفوذ کند و قدرت حیات آنها را اداره و کنترل نماید . اصولا اثیر رابطی است غیر مادی بین نیروی خلقت و موجودات عالم که در تمام عناصر و اشیاء واجسام اثر می گذارد و باعث ادامه حیات هر شیء در دوران ادامه حیات یا تکامل آن می گردد
.اثیر عالم ع در مواقع و حالت های بخصوص و طی شرایطی , توسط نیروهای دیگر در آن میتوانند به اشکال مختلفی جلوه گر شود . یعنی اثیری که قابل روئیت نیست , گاه امکان دارد به صورت سفت وسخت در آید و قابل لمس و روئیت گردد ولی اصولا خود اثیر , حالت سیال دارد و با قدرت و سرعتی که در ذاتش پنهان است , میتواند بر تمام قسمت های این عالم و کائنات اثر بگذارد.اثیر از نظر قدرت و سرعت و سایر خصوصیات موجی به ترتیبی در کائنات قرار گرفته که به سهولت قادر است بر تمام تشعشعات و امواج و اجرام و اجسام و عناصر مادی اثر کرده و نمام فضاهای خالی درونی وبرونی شبکه های اتمی و ملکولی و سلولی آنها را اشغال کند و تمام عالم را در برگیرد.

امواج اثیری , تمام ذرات وجودی بشر و اطراف زندگانی و محیط مادی او را به طور کامل از هر طرف احاطه کرده اند . به طوری که در تمام ذرات سلول بصورت نیروی خلقت نفوذ دارد. ولی طبق قوانین امواج و کمبود علم و دانش محیط , این موج های اثیری را به علت سرعت زیادی که دارند , نمی توانیم درک نمائیم و آنها را بشناسیم . وجود امواج اثیری عالم هستی هم مانند بسیاری از امواج دیگر , که برای بشر قابل درک نیستند , از نظر علم فیزیک نظری , تا به امروز به اثبات نرسیده اند , ولی از نظر علم روحی , اگر شیئی را در این جهان می توان مشاهده کرد و یا آنها را تشخیص داد , بدان علت است که , به نوعی تحت تاثیر امواج و ارتهاشات و قدرت های اثیری عالن قرار دارند . این قانون شامل تمام موجودات کائنات , منجمله ستارگان , سیارات , کهکشانها و فضاهای خالی بین آنها نیز می شود , به طوری که خلا مطلق , در هیچ کجای عالم وجود ندارد و تمام فضاها به وسیله اثیر عالم پرشده اند.

 

در همه اعصار نویسندگان و هنرمندان از وجوهِ مختلفی به شخصیت زن پرداخته اند، اما آنچه در اکثرِ آثار آنان نمود دارد و قابلِ توجه است پرداختن به وجهِ اثیری ِ زن ست.

در آثار بسیاری از نویسندگان، نقاشان و فیلسوفان به این وجه اشاراتِ فراوانی شده و اکثرا بر این اعتقادند که زنانی که دارای این شاخصه هستند، نادرند... 

در بخش نوشتاری می توان به آثارِ دکتر علی شریعتی، صادقِ هدایت، اکثر آثارمیلان کوندرا و کریستین بوبن، مارگریت دوراس، آنا گاوالدا، مارگارت میچل؛ دانیل استیل و حتی بسیاری از آثار نویسندگانِ نه خیلی معروف اشاره داشت.

جایی که دکتر علی شریعتی به این وجه به صورت امری واقعی و رئال می نگرد و در نقطه ی مقابلِ آن صادق هدایت به آن چون امری تخیلی و فراواقعی نگاه می کند.

کوندرا و کریستین بوبن از هم زیاد دور نیستند .این وجه را به صورت مبهم و مرموز در آثار خود به کار می برند، در آثار آنان چنین زنی خود را تا عرشِ جاودانگی بالا می برد و تنها تفاوت ِ نوشتار آنها در اینست که عبارات بوبن احساس برانگیزاننده تر از عبارات کوندرا در دل می نشیند.

 

آنا گاوالدا انگار خودش را می نویسد، آثارش به قدری سلیس ست که انگار نشسته ای و او دارد زندگی ی خودش را تعریف می کند.

 

مارگارت میچل خیلی راحت به این شخصیت می پردازد؛ "ملانی همیلتون" به ظاهر فناپذیر و ضعیف  و نه خیلی زیبا در برابر شخصیت عجیب و پر از وسوسه؛ جذاب و به ظاهر فنا ناپذیر"اسکارلت اوهارا".

 

برشهایی از کتابها را بررسی می کنیم :

 

به اندازه‌ای پر از «وجود» و مملو از «بودن» بود، چنان حضوری نیرومند و پر داشت که تنها یک نگاه بسیار عامیانه و چشمانی کودن و ابله می‌توانست، در حضور او، متوجه کفش و جوراب و رنگ پیرهن و دامنش باشد، و چشم‌های من تا این اندازه بی‌شعور نبود و... یا او چنان بود که خویشتن را بیشتر از آن می‌یافت که، با آرایه‌ها و پیرایه‌ها، خود را جبران کند و زیباتر از آن، که با رنگ‌ها و طرح‌ها بیاراید، و چندان به خود ایمان داشت که در اندیشه آن نبود تا خود را در پارچه‌های رنگین و رنگارنگ کتمان نماید؛ او از هرچه بود و هرچه داشت خجل نبود..

|در باغ آبسرواتوآر : دکتر علی شریعتی|

 

با شدتی وحشیانه و جنون‌آمیز، آنچنان که قلبم را سخت به درد آورد، آرزو کردم ای‌کاش هم‌اکنون، همچون مسیح، بیدرنگ، آسمان از روی زمین برم دارد، یا لااقل، همچون قارون، زمین دهان بگشاید و مرا در خود فرو بلعد.اما... نه، من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را. من یک «متوسط» بی‌چاره بودم و ناچار، محکوم که، پس از آن نیز، «باشم و زندگی کنم»، نه، باشم و زنده بمانم و در این «وادی حیرتِ» پرهول و بیهودگیِ سرشار، گم باشم و همچون دانه‌ای که شور و شوق‌های روییدن در درونش خاموش می‌میرد و آرزوهای سبز در دلش می‌پژمرد، در برزخ شوم این «پیدای زشت» و آن «ناپیدای زیبا»، خورد گردم. که این سرگذشتی دردناک و سرنوشت بی‌حاصل ما است، در برزخ دو سنگِ این آسیای بی‌رحمی که... «زندگی» نام دارد!

|در باغ آبسرواتوآر: دکتر علی شریعتی|

 

دکتر علی شریعتی وجودِ چنین زنی را در عالم واقع نمی شناسد، اعتقاد دارد این شخصیت در دور بودن، فاصله و ناپیدایی شکل می گیرد، او داستانسرایی نمی کند، از یک واقعیت نتیجه گیری می کند.

 

زن زیبایی ست ، زیبایی اش در همین چیزهاست ، لباسهای قدیمی ی اروپایی به تن می کند ، لباسهای انبار سمساریها ، با توردوزیها و قلابدوزیهای قدیمی، تکه پارچه ها و لباسهای خوش دوخت قدیمی، یقه پوست ، پوست بید زده ی روباه و سمور . زیباییش این چنینی است ، زیبایی مخدوش ، افسرده ، دلگداز و غریبانه ... هیچ لباسی اندازه ی تنش نیست ، همه چیز برایش بزرگ ست و همین خوشایند ست، اندامی بسیار لاغر در جامه ای فراخ.لباس به تنش زار می زند و قشنگی این زن در همین ست . خمیره اش ، در جسم و جان، چنین ست . پس ، هر چیزی که به بر می کند برای همیشه قرین زیباییش می شود.

|عاشق: مارگریت دوراس|

 

در بزرخ تب ، زن را می بینم . بیست ساله است با شکمی بزرگ ، حجمی بر آمده از اندام . برای آدم تیرباران شده ای آمده بود آنجا ، برای شوهرش . ورقه ای به دستش رسیده بود برای تحویل خرت و پرتهای شوهرش ، آمده بود آنجا ، هول به جان بود هنوز ، بیست و چهار ساعت انتظار در صف ، هوای گرمی بود ، او می لرزید . حرف می زد ، نمی توانست ساکت بماند . حرف می زد . خواسته بود خرت و پرتهای شوهر را تحویل بگیرد تا تجدید دیدار کرده باشد . تا دو هفته ی دیگر فارغ می شد و پدر برای نوزاد ناشناخته می ماند . توی صف ، زن آخرین نامه را برای اطرافیانش می خواند و باز می خواند : " به بچه مان بگو ، من ادم جسوری بودم " حرف می زد، اشک می ریخت . نمی توانست چیزی را درون خود نگه دارد . " به این زن فکر می کنم ، چون انتظاری نمی کشد " و حالا نمی دانم اگر در کوچه ببینمش بجا می آورمش یا نه . چهره اش از خاطرم رفته است و تنها چیزی که از او در ذهنم مانده ، حجمی است عظیم، شکمی بر آمده از اندام ، و آن نامه ای که در دست داشت ، انگار خواسته باشد آن را به کسی بدهد و بیست سال ... چهارپایه ی تاشویی به زن دادند ، سعی کرد بنشیند ، دوباره سر پاشد ، "فقط توانِ ایستادن داشت

| درد: مارگریت دوراس |

 

مارگریت دوراس، به غمِ پنهانِ زن اشاراتِ فراوانی دارد. غمِ پنهانی که او را در عین شکننده بودن، زیبا و بی نظیر جلوه می دهد.

 

برای همه ما تصور ناپذیرست که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد، چیزی فاقد وزن باشد، می پنداریم عشق ما آن چیزی ست که ناگزیر باید باشد، که بدون آن زندگی ما از دست رفته ست .

|بار هستی: میلان کوندرا|

 

در جهان ما، که در آن صورتهای بسیاری وجود دارد، و این صورتها بیش از پیش مانند هم هستند، برای یک فرد مشکل است اصالت خویش را تثبیت کند و به یگانگی بی‌نظیر خود متقاعد شود. برای پرورش یگانگی خود دو روش وجود دارد: روش جمع و روش تفریق. اگنس هر چیزی را که جنبه خارجی دارد و عاریتی است از خویشتن خوش تفریق می‌کند تا به ماهیت ناب خود نزدیکتر شود (حتی با قبول این خطر که رقم صفر به پایین تفریق راه یابد). روش لورا کاملاً برعکس است: او برای آنکه خویشتن خویش را هر چه بیشتر قابل دیدن، قابل درک، گرفتنی و بزرگ کند، پیوسته صفات هر چه بیشتری را به آن جمع می‌کند و می‌کوشد خود را با آنها یکسان سازد (حتی با قبول این خطر که ماهیت خویشتن خویش در زیر صفات جمع شده مدفون شود).

|جاودانگی: میلان کوندرا|

 

میلان کوندرا قیاس می کند،روشی به مانند آنچه در ابتدا از "مارکارت میچل" گفته شد. اما به زبانی روانشناسانه نه داستانی و رمان. و به نوعی هم قهرمان پروری می کند، یک شخصیت را با کمتر پرداختن و مرموز جلوه دادن در نوشته هایش به جاودانگی و عرش می رساند.

 

واقعه مرگ تو ، تمام وجود مرا در هم ریخت ... 

تمام وجودم ، جز قلبم را . 

 

آن قلبی که تو ساختی و هنوز می سازی ، قلبی که تو ، هنوز در نبودت هم با دست های گم شده ات ، به آن شکل می دهی و با صدای گم شده ات ، آن را به آرامش دعوت می کنی و با خنده های گم شده ات ، به آن روشنی می بخشی .

|فراتر از بودن: کریستین بوبن|

 

از تابوت تو نور بیرون می آید و من این روشنایی را می جویم ، چرا که همیشه در پی نوری بودم که جاودانی باشد ، من این روشنایی را در نوشتن از تو می جویم ، تو این کار را به عهده ام نهادی و همین برگرفته از نبوغ توست . 

 

ژیسلین من از تو سپاسگزارم ... 

من با از دست دادن تو ، همه چیز را از دست دادم و بابت این فقدان از تو سپاسگزارم . 

 

دیوانه وار دوستت دارم و در این جنون به دنبال ملایمت ، روشنایی و عشق هستم . ای زیبا شاد ، بی خیال ، خسته ، ظریف ، دوست داشتنی ، شلخته ، خنده رو ، نا امید ، خنیاگر ، رویایی و کند و آزاد ، مانند زندگی ... 

من بسیار می اندیشم . مرگ تو برای من یک معماست . 

اندیشه ای که درست نمی دانم حاوی لطافت است یا فاجعه ...

|فراتر از بودن: کریستین بوبن|

 

حلزون ها سوراخی در سر دارند، این سوراخ آدم را به یاد حفره ی نهنگ ها می اندازد که برای نفس کشیدن و تف کردن آب استفاده می کنند . یک "لبخند " حتی اگر از مرده ای بر آید ، همیشه یک "لبخند" باقی می ماند. شگفت انگیزستاما نه عجیب تر از نهنگ ها . به جز اینکه نهنگ در آب ست و آن جا باقی می ماند . وقتی به گل می نشیند می میرد . تفاوت شاید اینجاست ، یک "لبخند" از صورتی که آن را به وجود می آورد ، جدا می شود.

یک "لبخند" مثل ارتش پیش قراول ست ، تغییری از جسم که بعد از فنای جسم ، بقا می یابد و از آن جدا می شود و به دور پرواز می کند . خیلی دور تر از چهره ای که از آن بر آمده و آنجا نشسته ست .

نه حلزون ها می خندند و نه نهنگ ها ، مادر اغلب می خندد ، معجزه همینجاست و نه جای دیگر ...

|ژه: کریستین بوبن|

 

گاه در نگاه مادرم، گیجی و بی خبری مانند آبی که در لیوان می ریزیم؛ بالا می آمد، لبریز می شد و چند لحظه بعد تمام خطوط چهره اش را خیس می کرد؛ من در کودکی شاهد این فاجعه ی جزئی بودم، فاجعه ای که ضمن آن زندگی قربانی لرزش پلک ها می شد یا قربانی چین و چروکی که از تلخکامی در کنارِ لب ها، که به سرعت پیدا و به همان سرعت ناپدید می شد و زندگی را در یک ثانیه رو به زوال می برد.

|دلباختگی: کریستین بوبن|

 

کریستین بوبن جاودانگی وجه اثیری زن را در مرگ او جستجو می کند. اکثرا شخصیتهای داستانهای او می میرند و جاودانه می شوند. او به مانند کوندرا قیاس نمی کند؛ اما قهرمان پروری می کند.

 

علاوه بر نویسندگانی که به آنها اشاره شد. عکاسان بسیاری هم به این وجه پرداخته اند...

 

|Photo by: Harry Callahan|

| Photo by: Emmet Gowin|
|Photo by: Antonio Palmerini|
|Photo by: Arek Soltysik|
|Photo by: Sylvain Lagarde|

|Photo by: Natalya Abilova|
            
.
.
.
(ادامه دارد)